تا امروز حتی نمی تونستیم چیزی در موردش بنویسیم.ولی امروز وقتی تو مراسمی شرکت کردیم که برای یادبودش گرفته بودن مجبور شدیم رفتنش رو باور کنیم.
احمد علی نژاد پسری بود که همه دوستش داشتن.بی نهایت خوب و مهربون بود...ولی برای ما خیلی بیشتر از اینا بود.یه دوست واقعی بود...کاش می شد گفت یه دوست واقعی هست.
لحظه به لحظه خاطراتی که با هم داشتیم یادمون میاد و دیوونه می شیم.
نمی شه باور کرد.
لعنت به مرگ.لعنت به جاده.لعنت به کردستان که همیشه عاشقش بودیم...
تمام دیروز و امروز دلمون می خواست یکی بیهوشمون کنه. نباشیم. اصلا نفهمیم چه خبره. مغزمون داره منفجر میشه، از این غم باور نکردنی...
یه روز به همین زودیا باید بریم مریوان اما چجوری باور کنیم که باید بریم سر خاکش؟ خدا.خدا.خدا. مگه احمد الان زیر خاکه؟
تو این مدت هر وقت می گفت چرا نمی یاین مریوان بهش می گفتیم می یایم حالا وقت زیاده... تو این روزا تنها چیزی که فهمیدیم اینه که اصلا وقت زیاد نیست. اصلا هیچی زیاد نیست.
خدایا... خدای بزرگ... خدای حکیم!... مگه میشه احمد دیگه نباشه؟!!
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند
اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده. همه چیز تقریبا روبه راهه. مدتهاست شعر جدید نگفتیم که به امید خدا اونم حل میشه.
دیروز تولد بابا بود. تولد ۵۹ سالگیش. خوشحال بودیم و امیدواریم چندین تولد دیگش رو ببینیم. چه فرق می کنه چقدر دور یا چقدر نزدیک ، بودنش هر شکلی که باشه با ارزشه. هر چند وقت یه بار که حس می کنیم چقدر برای تک تک ویژگی های ما زحمت کشیده ، چقدر بابت اخلاقایی که ازش گرفتیم خوشحالیم یا چقدر سلیقه مشترک داریم، چندین برابر دوستش داریم.
امشب بعد از چند وقت کتاب سعدی رو ورق زدیم ، کلی هم لذت بردیم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
با شعراش زندگی کردیم.
افتاد
آنسان که برگ ، آن اتفاق زرد می افتد
افتاد
آنسان که مرگ، آن اتفاق سرد می افتد
اما
او سبز بود و گرم که افتاد
*********
-ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی!!
*****
سه شنبه،
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه،
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه،
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سه شنبه
خدا کوه را آفرید
*******
مرا از به یاد آوردن تو و تغزل تنهایی تو ترسانده اند
*شگفتا هر چه تو را به یادم بیاورد زیباست
* تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد
* حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه باداباد
(سید علی صالحی)
حالا باید فکر کنیم و ببینیم از بین بقیه فیلمها کدوم رو می خوایم اول ببینیم.
البته بسیار دعا می کنیم که فیلم بعدی رو بدون صدای خش خش کیسه چیپس و پفک، صدای بلند بلند حرف زدن و خیلی چیزای زجر آور دیگه ببینیم. هر چند این معضلات در سینما های ایران پایان ناپذیر است.
شايد آدم يه جورايي انگيزش واسه ادامه تحصيل بيشتر ميشه... حتما ما هم مي تونيم جزو يه اقليت بشيم توي زمان خودمون.
که آدمی از عشق می میرد؟
- شاید...
پاسخ را بعد ها فهمیدم
بعدها ... وقتی که عاشقت شدم...
* * * * * *
تو مهر می ورزی
شادی
زنده ای
و یا غمگین...
و من در همه این ها سهمی دارم
چون تو را دوست دارم...
خاطرات خيلي خوبي با هم داشتيم.روزاي قشنگ...
آدم بعضي وقتا چقد دلش هواي روزاي بچگيشو مي كنه...
۲۲ سال پيش يعني ۲۸ مرداد ۱۳۶۴ دوتا دختر دوقلو تو يكي از بيمارستانهاي تهران به دنيا اومدن.مثل همه آدما نمي دونستن كه چه روزهايي در پيش دارن و بي خبر از همه خوب و بدهاي دنيا زندگي رو شروع كردن. نمي دونستن قراره كجاهاي اين كره خاكي رو ببينن يا تو كدوم گوشه هاش زندگي كنن، قراره چند تا دوست پيدا كنن و با چند تا دشمن سر و كله بزنن، مثل همه آدماي اين دنيا بود و نبودشون تغيير محسوسي توي دنيا ايجاد نكرد... اما آدما خودشونن كه خودشون رو جدي ميگيرن و بعضي هاشون باعث مي شن بود و نبودشون براي ديگران تفاوت داشته باشه.
حالا بيست و دو سال گذشته و ما از خدا ممنونيم.نه به خاطر خوشي هاي زندگي بلكه بخاطر وجود سختي ها و درسهاي بزرگي كه بهمون داده. ممنونيم كه ما رو لايق ۲۲ سال زندگي كردن دونست نه فقط زنده بودن! ما اين ۲۲ سال رو دقيقا زندگي كرديم.
نميدونيم چند سال ديگه مونده و چطور ميگذره اما از همه ممنونيم كه با شراكت اونها زندگي رو تجربه كرديم...
اما در هر صورت وظیفه مان بود بگوییم روز خبرنگار مبارک
روز دوستان قدیمی،روز آنها که خبرنگاران خوبی هستند و آنها که می خواهند روزی خبرنگاران خوبی شوند.روز همه آنها که برای خبرنگاری ارزش قایل اند...
روز عدنان حسن پور و خیلی های دیگر...